ابو العباس المستغفري - محمد خليلي ( مترجم : مراغي )

65

طب النبي ( ص ) وطب الصادق ( ع ) ( روش تندرستى در اسلام ) ( فارسي )

بياييد ، پس آن زن پياده شد و همراه با جمعيت وارد مسجد گرديد و اهل كوفه نيز اجتماع كردند ، پس امير المؤمنين بلند شد و فرمود : اى مردم شام آنچه براى شما اتفاق افتاده است بگوييد . از ميان آنها پيرمردى بلند شد و گفت : اى مولاى من اين دختر من است و پادشاهان عرب از او خواستگارى كرده‌اند ولى من ميان قبيله‌ام سرافكنده شدم زيرا كه او شوهر ندارد ولى حامله است ، مشكل ما را حل كن . امير المؤمنين فرمود : اى دخترك تو چه مىگويى ؟ گفت : اى مولاى من اينكه مىگويد شوهر ندارم راست مىگويد ولى اينكه مىگويم حامله‌ام ، سوگند به حق تو كه من خيانتى نكرده‌ام . پس آن حضرت بالاى منبر رفت و فرمود : ماماى كوفه را نزد من بياوريد ، پس زنى را كه « لبناء » نام داشت آوردند و او قابله اهل كوفه بود . به او فرمود : ميان خود و مردم پرده اى بزن و ببين اين دختر حامله است ؟ آن زن همان كار را كرد و بيرون آمد و گفت : آرى اى مولاى من او حامله است . پس فرمود : كدام يك از شما مىتواند تكه اى برف در اين موقع تهيه كند . پدر دختر گفت : برف در شهر ما زياد است ولى نمىتوانيم آن را در اينجا حاضر كنيم ، عمار مىگويد : آن حضرت دست خود را از بالاى منبر دراز كرد و آن را برگردانيد ، ديديم كه مقدارى برف در دست اوست و آب از آن مىچكد آنگاه فرمود : اى دايه اين برف را بگير و دختر را روى آن قرار بده ، پس به زودى خواهيد ديد كه زالويى به وزن